دانش، ره نماید و ارشاد کند و نجات بخشد و نادانی، گمراه کند و بیراهه برد و تباه گرداند . [امام علی علیه السلام]

..... قلب زیبا .....

ارسال‌کننده : `*•.¸مهدی¸.•*´ در : 87/11/30 12:2 صبح





...روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد....

...جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند... ...که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به... ...تعریف قلب خود پرداخت....

...ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب... ...به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته... ...شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای...   ...همین  گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که...

...هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او...

...ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟...




برای مشاهده ادامه مطلب اینجا کلیک کنید...


کلمات کلیدی : داستان

.......... خیانت در عشق ..........

ارسال‌کننده : `*•.¸مهدی¸.•*´ در : 87/11/23 12:39 صبح



... روزی اعلان عشق کرد و دیری نکشید که سر سفره عقد نشستبم ...
...دانشجو بودم و تا فارغ التحصیل شدن ،هر دو اندیشه داشتن فرزند را...
... از سر به در کرده و به عشقی اندیشیدیم که توخالی نبود و محبتی که ... 
... شعله های آن را هیچ  تند بادی خاموش نمی کرد...
... درسم را تمام کرده و داشتم در یک شرکت کاری دست و پا  می کردم ...
 ... که یکهو ، خلق و خویش عوض شد و خواست که تو خانه بشینم ...
... هر قدر گفت  جدی نگرفتم  و زندگیمان  شد جیغ و فریاد و شب و روزمان آشتی و دعوا ...
...تا که روزی بو بردم همه ی اینها بهانه ای بیش نیست و بازی ام می دهد ...
 ... خبر را دوستم فخری آورد و نام و نشان آن آتش پاره  را ...


 

...سایه به سایه شان نیز مرا برد و وقتی حقیقت را فهمیدم ...
... قلبم را با همه ی احساسش چنان  خونی و زخمی یافتم که انگار  زیر پتکی   له اش کرده بودند...
... دستش که رو شد و خیانتش آفتابی ، جدائی آخرین چاره  شد و گفت  :مهریه ات را بدون ...
... کم و کاست می دهم ! مهریه ام را داد و اما یک چیزی   را برای همیشه از من گرفت  ...
 ... اعتمادم به عشق و انسان را ...
 ...فخری زنش شده بود و همه ی آن تعقیب و گریز ها  نقشه و فریبی بیش نبود !...



 



............... منبع : کتاب عاشقانه از علیرضا ذی حق ...............



کلمات کلیدی : داستان

جدائی ...

ارسال‌کننده : `*•.¸مهدی¸.•*´ در : 87/11/17 1:4 صبح

نمیخواست جنایتی مرتکب شود و این رفتارش ، زن را به واهمه می انداخت . درد و رنج و ناکامی را
پیش می کشید و اصرار ها فایده نداشت . همیشه در لاک خود بود و با کسی نمی جوشید .خنده و
هیجان را در وجودش کشته بود . خانه را سوت و کور می خواست و به اینکه وجود یک بچه می
توانست زندگیشان را شیرین کند بی اعتنا بود . زن چیزی نمی گفت و حتی از حصار خانه
نیز پا بیرون نمی گذاشت . اصولا اهل سازش بود . اما روزی خسته شد و حق اش را خواست ، حق
مادر شدنش را. زخم و کبود شد و تصمیم به جدائی گرفت .


  وساطت ها چاره نکرد و زن تلخ و مایوس از تقدیرش آویخت و به راهی جدا رفت . مرد هم هرگز
نخواست یک جانی باشد و در جای خود ماند . در ذهن او هر میلادی ، تولد یک درد بزرگ بود و جرمی  که کسی تا کنون از ارتکابش شرمی نکرده است.



 منبع : کتاب عاشقانه از علیرضا ذیحق

 




کلمات کلیدی : داستان

زنی در گرداب ...

ارسال‌کننده : `*•.¸مهدی¸.•*´ در : 87/11/9 1:25 صبح

شیفته خود بود و این حس که زیباست از نوجوانی با او . غرور سراغش می آید و در رویاهایش ، مجذوب مردی که در تیغ آفتاب ، سا یه ای بلند داشت . خواستگاران سر شوقش می آوردند و نجابت ها و تمایلات خانواده ، تنگناهایی که ناسازگارش می کردند . تا که روزی برق طلا سرمستش کرد و خود را سرمست عشق دید و آرزوهایش را پرنده ای دست آموز که هر جوری دلش می خواست پر می داد. طعم غربت را تلخ نمی دید و لبخند ، زیبائیش را هزار رنگ می زد . خوشبخت بود و سرحال از عیش و سفر که ناخواسته ، دو سالی بعد ، به قول شوهرش ، خوره به جانش افتاد . دیوانه ای دید از قفس پریده که با مشت و لگد ، کبود و خونی اش کرد و گفت : هنوز زود است و تباه می شویم . مسئولیت یک بچه هیچ هم آسان نیست !
او که دیگر از هرچه می خواست و آرزویش را داشت خسته و رنجور بود ، دست از عناد برنداشت و در غرب غربت ، قانون حق داد که جنینش را داشته باشد .



اما رابطه ای تیره و تار یافت و روزی با بار و بندیلی بسته وارد وطن شد . راه پیش هم اگر نداشت ، راه پس را گزید و غم هایش را ترانه کرد . او که گردابی از خشونت را پشت سر نهاده بود و به ندامت ها باوری نداشت ، دلش به آشتی راضی نشد . تب زده و بی صبرانه ، چشمش به تولدی بود که شاید مهر چشمانش ،‌قلب او را دوباره روشنی دهد .
مرد گفت : زیبائیت را می فهمیدم و غرورت را نه ! مرا بی فروغ نگذار .
و در جوابش شنید : یک ماه دیگر هم دندان روی جگر بگذاری فروغ آمده و آنوقت است که باید رو به دروازه های فردا ، غروبی تا طلوع با هم باشیم و ببینیم آیا راهی را به بیراهه تا انتها می شود رفت یا نه؟!!!
مرد که صدایش لرز داشت گفت : تنها که هستم ، خسته و بی رنگم ، منتظرم باشید خواهم آمد .
 


منبع : کتاب عاشقانه از علیرضا ذیحق



کلمات کلیدی : داستان