[ و فرمود : ] اگر خداوند از نافرمانى خود بيم نمى‏داد ، واجب بود بشکرانه نعمت‏هايش نافرمانى نشود . [نهج البلاغه]
کلبه عشق
 RSS 
خانه
ايميل
شناسنامه
مديريت وبلاگ
کل بازديد : 4540
بازديد امروز : 6
بازديد ديروز : 16
........... درباره خودم ...........
کلبه عشق
مدير وبلاگ : asemane261[39]
نويسندگان وبلاگ :
asale man (@)[18]

mehdi junam (@)[7]


عکس از هاليوودي ها- بيوگرافي نامداران جهان - رسوايي پاريس هيلتون - بازيگران ايراني در هاليوود-شاب , مين جان گو , نرم افزار هاي موبايل , tebdown , آموزشword , dvb فروش , lv2008 , آماده به کار , دانلود نرم افزار matlab , پرورش اندام , تقويم86 , املاک تبريز , بازار کار اصفهان , ساعت casio , کا گ ب , کاظم دارابي , اينگمار برگمان , احمد کسروي , پروفسور ميرزايي , brt , حمله اسرائيل به سوريه , اس ام اس هاي زيبا , aroo30 , harjoorax , دانلود ربنا , گالري تصاوير , گالري تذهيب , عکس , طرح اسليمي

Tehran Greenwich لوگوي خودم
کلبه عشق
........ پيوندهاي روزانه........
سايت اطلاع رساني غذا هاي دوست داشتني [24]
فال حافظ [39]
بانک 118 استان تهران [11]
طالع بيني کامل- همه چيز درباره شخصيت شما [46]
[آرشيو(4)]


..... فهرست موضوعي يادداشت ها.....
مطالب زيبا[27]
يادداشت هاي زيبا[15]
آرشيو عکس[8]
پيام هاي دوستانه[8]
گوناگون[4]
مطالب علمي[2]

............. بايگاني.............
آرشيو عکس [4]
مطالب زيبا [29]
مطالب علمي [2]
گوناگون [4]
بيوگرافي نامداران جهان [6]
پيام هاي دوستانه [8]

........ موضوعات وبلاگ ........
جامعه
ازدواج
ورزش
تفريح
بازي

..........حضور و غياب ..........
يــــاهـو
........... دوستان من ...........
Ghasedak
جمله هاي طلايي و مطالب گوناگون
بي ستاره ترين شبهاي زندگي...
آسمان آفتابي
ساغر هستي
هرچي بخواي پيدا ميشه

لوگوي دوستان من



















lovely - به روز رساني :  12:53 ص 20/4/1387
عنوان آخرين نوشته : زتدگي را از هر سو که بگيري مي گذرد...








............. اشتراک.............

نام:

ايميل:

 
........... طراح قالب...........


   [آرشيو شده ها]
  • + درد دل عاشقانه ...

  • نويسنده : asemane261:: 25/5/1387:: 12:44 صبح

    بهترين روز ديدن تو


    بهترين حرف گفتن از تو


    زندگي هستي و بودن


    يعني خواستن،خواستن تو


    بهترين خاطره از تو


    يادگار عمر من تو


    دورترين راه واسه من


    کمترين فاصله از تو


    ....................


    پرسيدي از عشق اول،فقط از رو بچگي بود 


    چي بگم از عشق دوم،اونم از رو سادگي بود


    دلم عادت غريبي به هواي عاشقي داشت


    عشق سوم اومد از راه،رو هوا زد دلمو برد


    عشق بعد از سر لج بود،چند صباحي بود و بس بود


    وقتي از سرم به در شد،دفعه صد بلا و شر شد


    ......................


    اما تو،اما تو،تو آخريني،عزيزم،عزيزتريني


    همه دنيا يه طرف تو يه طرف ، که بهتريني


    خواستني ترين وجودي،زندگي بود و نبودي


    ميميرم اگر يه روزي بگي عاشقم نبودي


    .......................


    آروم آروم رفته بودي...


    تو از دلم کنده بودي...


    انگار نه انگار که يه روز ...


    تو با دلم مونده بودي ...


    آروم آروم با دلم از تنهاييا گفته بودم...


    همون دلي رو که يه روز،خودم بهت بسته بودم...


    دل ميگه مهربوني،رفيق همزبوني...


    من ميگم آخه من چي،همش به فکر اوني...


    دل ميگه آروم بگير،به اين يکي خو بگير...


    من ميگم روي خوشتو نشون نده،رو بگير...


    دل ميگه همنشينه،رفيق دل نشينه...


    من ميگم عادتت شد،دشمن خوش نشينه...


    ....................


    آروم آروم گريه کردم،از بخت بد شکوه کردم


    از تو پيش دل تنها بد گفتم و گريه کردم


    دل ميگه سهم من چي،مرهم درد من چي؟


    رفته بهار عمر پس آرزوهاي من چي؟


    من ميگم باشه يکبار،براي آخرين بار


    اونم به خاطر تو،مي بخشمش من اينبار


    ....................


    يه شاخه گل خونه بفرست


    سبد سبد بوسه بفرست


    بگو که بي تو ميميرم


    پيغوم بده،نومه بفرست


     



     


     


    ...................................................................................................


     


    خارج از متن


     


    سلام به همه دوستاي نازنينم،      بعد مدتي نسبتا طولاني بلا خره موفق


    شدم به روز بشم                البته اين روزها واقعا سرم شلوغه،وگرنه شما که ميدونيد من چقدر فعالم


    اينم ميدونم که ازم دلخورين واسه اينکه بهتون سر نميزنم


    اما نگران نباشين از دلتون در ميارم،قول ميدم


    با نظراي قشنگتون منو ياري کنيد عزيزان


    تا بعد ...


     



  • + داستان واقعي ...

  • نويسنده : asemane261:: 6/3/1387:: 12:34 صبح

    برداشت اول : آشنايي


    يکي بود يکي نبود زير گنبد کبود هرکي که بود عاشق نبود


    يه روز از همين روز هاي خدا پسر قصه ي ما( که اينجا اسمشو ميگذاريم علي)


    به طور کاملا اتفاقي ( که نميخوام بگم چطوري ) با يه خانمي که( اينجا اسمشو ميگذاريم سارا)


    آشنا ميشه .


    دست بر قضا اين سارا خانم قبل از اينکه با علي اقاي قصه ما آشنا بشه به قول خودمون شکست عشقي خورده بوده!!!!!


    خلاصه اين علي آقاي ما هم از اونجائي که کلا آدم مهربون و با معرفتيه بهش محبت ميکنه و سعي ميکنه آرومش کنه و با حرفاش دلداريش بده .


    روزها و شب ها به همين منوال سپري ميشه و علي (زود پسرخاله شدم) همچنان سنگ صبور سارا شده و تنها کسيه که تو تنهايياش به دادش ميريسه


    برداشت دوم : صميميت


    تو همين روزا که علي و سارا با هم رابطه داشتن و علي شده بود تنها کس سارا کم کم يه صميميتي بينشون به وجود مياد ، کم کم احساس ميکنن که به هم عادت کردن ، ديگه رابطه شون از حالت قبلي داشت خارج ميشد و فقط به همديگه فکر ميکردن .


    همه چيز خوب بود ، علي همچنان به سارا محبت ميکرد و هر کاري که از دستش بر ميومد واسش انجام ميداد ، در قبالش سارا هم مهربون بود و با هم روزهاي خوبي  داشتن ...


    برداشت سوم:خارج از متن


    اينو نگفتم که در تمام اين ايام عشق قبلي سارا باهاش در ارتباط بود و يه جورائي اذيتش ميکرد


    سارا هم تنها کاري که ميکرد به علي پناه ميبرد و سعي ميکرد ارتباطشو با علي قوي تر کنه تا بتونه اونو فراموش کنه .


    اما اون دست بردار نبود از اونجائي که سارا واقعا دوستش داشت وقتي حتي صداشو ميشنيد کاملا داغون ميشد .


    خلاصه اين مسائل همينطور ادامه داشت و رابطه ي سارا و علي هم روز به روز صميمي تر ميشد.


    برداشت چهارم : مسافرت کذائي !!!


    ايام عيد بود که سارا تصميم گرفت بره مسافرت ، ميخواست تنها باشه تا بتونه با خودش کنار بياد و عشقشو فراموش کنه، علي هم مخالفتي نکرد چون فکر ميکرد داره کار درستي انجام ميده .


    خلاصه سارا رفت و در طول مسافرت يک بار هم با علي تماس نگرفت!!!!


    در حالي که علي بعدا متوجه شد که در تمام اين مدت با اون آقا در ارتباط بوده و حرفهاي اون بوده که باعث شده سارا رفتارش عوض بشه .


    سارا از مسافرت برگشت و روز به روز روابطش با علي سرد تر شد


    تا اينکه ديگه به علي زنگ نزد ، حتي براي خداحافظي،حتي براي يه تشکر ساده واسه اونهمه محبتي که در حقش انجام داده بود حتي ...


    برداشت آخر:نهايت بي معرفتي !!!!!!!


    علي از اين موضوع ناراحت بود ، با خودش ميگفت چرا بعضي آدما اينقدر زود خوبيها رو فراموش ميکنن؟


    چرا آدما اينقدر راحت دورغ ميگن؟


    چرا ارزش آدما اينقدر کم شده؟


    و هزار تا چراي ديگه که واسه هيچکدوم جوابي نداشت.


    حرف بي ربط:


    تا به خودم اومدم  تو منو بازي داده بودي


    خواستم خودم بشم نشد خواستم تو شم رفته بودي


    گفتم شايد دلت اسير يه دل ديگه شده


    گفتم بهتر بذار بدونه که دلم چي کشيده


    برو خوش باش ما هم رفتيم فکر منو ديگه نکن


    فقط اگه برگشتي و من نبودم گله نکن


    بي خيال همه شدم بي خيال تو و دنيا


    يادت باشه که دلمو له کردي تو به زير پا


     


     


    خارج از متن


    آيا جواني خوب است؟


    آيا دوست خوب؟


    آيا عشق؟


    آيا او با اونيکي رفت؟


    آيا پول و ماشين؟


    آيا همه مثل همن؟


    آيا اعتماد خوب است؟


    آيا اون نشد يکي ديگه؟


    آيا بي تو هرگز؟


    آيا من دارم چرت و پرت ميگم؟


    آيا...


     


     


     


     



  • + بدون شرح !!!!!!!!!!!!

  • نويسنده : asemane261:: 14/2/1387:: 12:50 صبح

    شهريست در کنار آن شط پر خروش



    با نخلهاي در هم و شبهاي پر ز نور


     
    شهريست در کناره آن شط و قلب من



    آنجا اسير پنجه يک عشق پر غرور



    شهريست در کناره آن شط که سالهاست



    آغوش خود به روي من و او گشوده است



    بر ماسه هاي ساحل و در سايه هاي نخل



    او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است



    آن ماه ديده است که من نرم کرده ام



    با جادوي محبت خود قلب سنگ او



    آن ماه ديده است که لرزيده اشک شوق



    در آن دو چشم وحشي و بيگانه رنگ او



     ما رفته ايم در دل شبهاي ماهتاب



    با قايقي به سينه امواج بيکران



    بشکفته در سکوت پريشان نيمه شب



    بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان



    بر دامنم غنوده چو طفلي و من ز مهر



    بوسيده ام دو ديده در خواب رفته را



    در کام موج دامنم افتاده است و او



    بيرون کشيده دامن در آب رفته را



    کنون منم که در دل اين خلوت و سکوت



    اي شهر پر خروش ترا ياد ميکنم



    دل بسته ام به او و تو او را عزيز دار



    من با خيال او دل خود شاد ميکنم



     



  • + با تو مي مانم ...

  • نويسنده : asemane261:: 18/1/1387:: 12:26 صبح
    هر روز


    پنجره دلم را به باغ روياها باز مي کنم


    گل ها به من سلام مي کنند


    درخت ها برايم دست تکان مي دهند


    پرنده ها برايم آواز مي خوانند


    رودخانه خرامان و نالان از کنارم مي گذرد


    ماهي ها برايم ابراز احساسات مي کنند 


    به راستي که چه زيباست ، باغ روياها


    وقتي تو نيز آنجايي ...







  • + تقديم به عسل

  • نويسنده : asemane261:: 4/11/1386:: 2:40 صبح
    زندگي کن و لبخند بزن به خاطر آنهايي که با

    لبخندت زندگي ميکنند از نفست گرمي ميگيرند

    و به اميد تو زنده هستند ...

    آري اين است فلسفه زندگي

                                               در اين جهان پر زمجنون .......


       [آرشيو شده ها]

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [25/5/1387- 12:44 ص] درد دل عاشقانه ...
    [6/3/1387- 12:34 ص] داستان واقعي ...
    [14/2/1387- 12:50 ص] بدون شرح !!!!!!!!!!!!
    [18/1/1387- 12:26 ص] با تو مي مانم ...
    [23/12/1386- 12:24 ص] تو را دوست دارم
    [20/11/1386- 11:19 ص] تنهاتر
    [4/11/1386- 2:40 ص] تقديم به عسل
    [19/10/1386- 1:47 ص] ا ه ه ه ه ه
    [19/10/1386- 1:42 ص] افسوس.....
    [16/10/1386- 3:44 ص] بهانه
    [16/10/1386- 3:21 ص] ع ش ق
    [آرشيو شده ها]