


















نام: | |
ايميل: | |
شهريست در کنار آن شط پر خروش
با نخلهاي در هم و شبهاي پر ز نور
شهريست در کناره آن شط و قلب من
آنجا اسير پنجه يک عشق پر غرور
شهريست در کناره آن شط که سالهاست
آغوش خود به روي من و او گشوده است
بر ماسه هاي ساحل و در سايه هاي نخل
او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه ديده است که من نرم کرده ام
با جادوي محبت خود قلب سنگ او
آن ماه ديده است که لرزيده اشک شوق
در آن دو چشم وحشي و بيگانه رنگ او
ما رفته ايم در دل شبهاي ماهتاب
با قايقي به سينه امواج بيکران
بشکفته در سکوت پريشان نيمه شب
بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلي و من ز مهر
بوسيده ام دو ديده در خواب رفته را
در کام موج دامنم افتاده است و او
بيرون کشيده دامن در آب رفته را
کنون منم که در دل اين خلوت و سکوت
اي شهر پر خروش ترا ياد ميکنم
دل بسته ام به او و تو او را عزيز دار
من با خيال او دل خود شاد ميکنم



مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ،
خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا
گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..!
براستي ...... ما چه ساده به هم پيوند زده بوديم ثانيه هامان را ...... به سادگي ...... من ناباورانه به باور بودنت رسيده بودم ...... تو باور لحظه هاي من شده بودي ...... اما افسوس ...... افسوس