سفارش تبلیغ
صبا

کلبه عشق

صفحه خانگی پارسی یار درباره

دل گفت و اشک نوشت ...

واقعا دوستت دارم


واقعا دوستت دارم


گرچه شاید گاهی

چنین به نظر نرسد


گاه شاید به نظررسد

که عاشق تو نیستم

گاه شاید به نظر رسد

که حتی دوستت هم ندارم

ولی درست در همین زمان هااست

که باید بیش از همیشه

مرا درک کنی

چون در همین زمان هاست

که بیش از همیشه عاشق تو هستم

ولی احساساتم جریحه دار شده است

با این که نمی خواهم

می بینم که نسبت به تو

سرد و بی تفاوتم

درست در همین زمان هاست که می بینم

بیان احساساتم برایم خیلی دشوار می شود

اغلب کرده تو ؛که احساسات مرا جریحه دار کرده است

بسیار کوچک است

ولی آن گاه که کسی را دوست داری

آن سان که من تو را دوست داری

هرکاهی ؛کوهی می شود

و پیش از هر چیزی این به ذهنم می رسد

که دوستم نداری

خواهش می کنم با من صبور باش

می خواهم با احساساتم

صادق تر باشم

و می کوشم که این چنین حساس نباشم

ولی با این همه

فکر می کنم که باید کاملا اطمینان داشته باشی

که همیشه

از همه راههای ممکن

عاشق تو هستم

 

 

 

تو از دردی که افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو کتمان عشقت بود در حالی
که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط یک لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی؟


پائیز می آید...

پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...
 
 کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان
 
میشنویم...
 کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...
 
کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان  نیز خواهیم دید..
 
 آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...
 
 
بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی
 باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی
 باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته...
 انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...
 و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من
 التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خیسی به
 رودخانه می مانند...
 و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو
  بودن ...
 دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..
 فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...

 

 

 

 

 

 

بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد
 بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...
 شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای بی جان ...
 هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند....
 قدمهای به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی به همنوازی همه درختان و
 شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی
 سردم...
 آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه های
  دلتنگی آن عبور میکنم...
 اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است ....
 
 
 
 
عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ،شاید
 عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...
 پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی و فصل خیانت
 است ....
 در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم ... بیشتر از همیشه خیانت
 میکنیم و از همیشه بیشتر دوست میداریم....
 
 
با مقدمه یا بی مقدمه تنها می گویم
 
 
پائیز را غنیمت شمارید تا هنوز نرفته است

درد دل عاشقانه ...

بهترین روز دیدن تو

بهترین حرف گفتن از تو

زندگی هستی و بودن

یعنی خواستن،خواستن تو

بهترین خاطره از تو

یادگار عمر من تو

دورترین راه واسه من

کمترین فاصله از تو

....................

پرسیدی از عشق اول،فقط از رو بچگی بود 

چی بگم از عشق دوم،اونم از رو سادگی بود

دلم عادت غریبی به هوای عاشقی داشت

عشق سوم اومد از راه،رو هوا زد دلمو برد

عشق بعد از سر لج بود،چند صباحی بود و بس بود

وقتی از سرم به در شد،دفعه صد بلا و شر شد

......................

اما تو،اما تو،تو آخرینی،عزیزم،عزیزترینی

همه دنیا یه طرف تو یه طرف ، که بهترینی

خواستنی ترین وجودی،زندگی بود و نبودی

میمیرم اگر یه روزی بگی عاشقم نبودی

.......................

آروم آروم رفته بودی...

تو از دلم کنده بودی...

انگار نه انگار که یه روز ...

تو با دلم مونده بودی ...

آروم آروم با دلم از تنهاییا گفته بودم...

همون دلی رو که یه روز،خودم بهت بسته بودم...

دل میگه مهربونی،رفیق همزبونی...

من میگم آخه من چی،همش به فکر اونی...

دل میگه آروم بگیر،به این یکی خو بگیر...

من میگم روی خوشتو نشون نده،رو بگیر...

دل میگه همنشینه،رفیق دل نشینه...

من میگم عادتت شد،دشمن خوش نشینه...

....................

آروم آروم گریه کردم،از بخت بد شکوه کردم

از تو پیش دل تنها بد گفتم و گریه کردم

دل میگه سهم من چی،مرهم درد من چی؟

رفته بهار عمر پس آرزوهای من چی؟

من میگم باشه یکبار،برای آخرین بار

اونم به خاطر تو،می بخشمش من اینبار

....................

یه شاخه گل خونه بفرست

سبد سبد بوسه بفرست

بگو که بی تو میمیرم

پیغوم بده،نومه بفرست

 

 

 

...................................................................................................

 

خارج از متن

 

سلام به همه دوستای نازنینم،      بعد مدتی نسبتا طولانی بلا خره موفق

شدم به روز بشم                البته این روزها واقعا سرم شلوغه،وگرنه شما که میدونید من چقدر فعالم

اینم میدونم که ازم دلخورین واسه اینکه بهتون سر نمیزنم

اما نگران نباشین از دلتون در میارم،قول میدم

با نظرای قشنگتون منو یاری کنید عزیزان

تا بعد ...

 


داستان واقعی ...

برداشت اول : آشنایی

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود هرکی که بود عاشق نبود

یه روز از همین روز های خدا پسر قصه ی ما( که اینجا اسمشو میگذاریم علی)

به طور کاملا اتفاقی ( که نمیخوام بگم چطوری ) با یه خانمی که( اینجا اسمشو میگذاریم سارا)

آشنا میشه .

دست بر قضا این سارا خانم قبل از اینکه با علی اقای قصه ما آشنا بشه به قول خودمون شکست عشقی خورده بوده!!!!!

خلاصه این علی آقای ما هم از اونجائی که کلا آدم مهربون و با معرفتیه بهش محبت میکنه و سعی میکنه آرومش کنه و با حرفاش دلداریش بده .

روزها و شب ها به همین منوال سپری میشه و علی (زود پسرخاله شدم) همچنان سنگ صبور سارا شده و تنها کسیه که تو تنهاییاش به دادش میریسه

برداشت دوم : صمیمیت

تو همین روزا که علی و سارا با هم رابطه داشتن و علی شده بود تنها کس سارا کم کم یه صمیمیتی بینشون به وجود میاد ، کم کم احساس میکنن که به هم عادت کردن ، دیگه رابطه شون از حالت قبلی داشت خارج میشد و فقط به همدیگه فکر میکردن .

همه چیز خوب بود ، علی همچنان به سارا محبت میکرد و هر کاری که از دستش بر میومد واسش انجام میداد ، در قبالش سارا هم مهربون بود و با هم روزهای خوبی  داشتن ...

برداشت سوم:خارج از متن

اینو نگفتم که در تمام این ایام عشق قبلی سارا باهاش در ارتباط بود و یه جورائی اذیتش میکرد

سارا هم تنها کاری که میکرد به علی پناه میبرد و سعی میکرد ارتباطشو با علی قوی تر کنه تا بتونه اونو فراموش کنه .

اما اون دست بردار نبود از اونجائی که سارا واقعا دوستش داشت وقتی حتی صداشو میشنید کاملا داغون میشد .

خلاصه این مسائل همینطور ادامه داشت و رابطه ی سارا و علی هم روز به روز صمیمی تر میشد.

برداشت چهارم : مسافرت کذائی !!!

ایام عید بود که سارا تصمیم گرفت بره مسافرت ، میخواست تنها باشه تا بتونه با خودش کنار بیاد و عشقشو فراموش کنه، علی هم مخالفتی نکرد چون فکر میکرد داره کار درستی انجام میده .

خلاصه سارا رفت و در طول مسافرت یک بار هم با علی تماس نگرفت!!!!

در حالی که علی بعدا متوجه شد که در تمام این مدت با اون آقا در ارتباط بوده و حرفهای اون بوده که باعث شده سارا رفتارش عوض بشه .

سارا از مسافرت برگشت و روز به روز روابطش با علی سرد تر شد

تا اینکه دیگه به علی زنگ نزد ، حتی برای خداحافظی،حتی برای یه تشکر ساده واسه اونهمه محبتی که در حقش انجام داده بود حتی ...

برداشت آخر:نهایت بی معرفتی !!!!!!!

علی از این موضوع ناراحت بود ، با خودش میگفت چرا بعضی آدما اینقدر زود خوبیها رو فراموش میکنن؟

چرا آدما اینقدر راحت دورغ میگن؟

چرا ارزش آدما اینقدر کم شده؟

و هزار تا چرای دیگه که واسه هیچکدوم جوابی نداشت.

حرف بی ربط:

تا به خودم اومدم  تو منو بازی داده بودی

خواستم خودم بشم نشد خواستم تو شم رفته بودی

گفتم شاید دلت اسیر یه دل دیگه شده

گفتم بهتر بذار بدونه که دلم چی کشیده

برو خوش باش ما هم رفتیم فکر منو دیگه نکن

فقط اگه برگشتی و من نبودم گله نکن

بی خیال همه شدم بی خیال تو و دنیا

یادت باشه که دلمو له کردی تو به زیر پا

 

 

خارج از متن

آیا جوانی خوب است؟

آیا دوست خوب؟

آیا عشق؟

آیا او با اونیکی رفت؟

آیا پول و ماشین؟

آیا همه مثل همن؟

آیا اعتماد خوب است؟

آیا اون نشد یکی دیگه؟

آیا بی تو هرگز؟

آیا من دارم چرت و پرت میگم؟

آیا...

 

 

 

 


تو را دوست دارم

برای من زیباتر از ریزش نم نم بارون،

قشنگتر از دشت و بیابون،

رنگ چشمون تو بوده.

برای من زیباتر از طلوع خورشید بین کوهها...

آب جاری توی رودها...

شوق اشکای تو بوده.

حقیقته حقیقته ای همیشه تکیه گاهم...

ای تو شعر هر ترانم...

بی تو همدمی ندارم.

عاشق تویی،شیدا تویی

مریم پاکیزة من،

ای تو معنای صداقت...

تو حقیقتی،حقیقت.

تو عزیزی،نازنینی،

تو،تو این عشق ، عاشق ترینی

من به لطفت جون گرفتم...

مهربونم،به تو خو گرفتم.

تو رو دوست دارم...

تو رو دوست دارم...

تو رو دوست دارم...

تو رو دوست دارم...

تو رو دوست دارم...

تو رو دوست دارم...