


















نام: | |
ایمیل: | |
برداشت اول : آشنایی
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود هرکی که بود عاشق نبود
یه روز از همین روز های خدا پسر قصه ی ما( که اینجا اسمشو میگذاریم علی)
به طور کاملا اتفاقی ( که نمیخوام بگم چطوری ) با یه خانمی که( اینجا اسمشو میگذاریم سارا)
آشنا میشه .
دست بر قضا این سارا خانم قبل از اینکه با علی اقای قصه ما آشنا بشه به قول خودمون شکست عشقی خورده بوده!!!!!
خلاصه این علی آقای ما هم از اونجائی که کلا آدم مهربون و با معرفتیه بهش محبت میکنه و سعی میکنه آرومش کنه و با حرفاش دلداریش بده .
روزها و شب ها به همین منوال سپری میشه و علی (زود پسرخاله شدم) همچنان سنگ صبور سارا شده و تنها کسیه که تو تنهاییاش به دادش میریسه
برداشت دوم : صمیمیت
تو همین روزا که علی و سارا با هم رابطه داشتن و علی شده بود تنها کس سارا کم کم یه صمیمیتی بینشون به وجود میاد ، کم کم احساس میکنن که به هم عادت کردن ، دیگه رابطه شون از حالت قبلی داشت خارج میشد و فقط به همدیگه فکر میکردن .
همه چیز خوب بود ، علی همچنان به سارا محبت میکرد و هر کاری که از دستش بر میومد واسش انجام میداد ، در قبالش سارا هم مهربون بود و با هم روزهای خوبی داشتن ...
برداشت سوم:خارج از متن
اینو نگفتم که در تمام این ایام عشق قبلی سارا باهاش در ارتباط بود و یه جورائی اذیتش میکرد
سارا هم تنها کاری که میکرد به علی پناه میبرد و سعی میکرد ارتباطشو با علی قوی تر کنه تا بتونه اونو فراموش کنه .
اما اون دست بردار نبود از اونجائی که سارا واقعا دوستش داشت وقتی حتی صداشو میشنید کاملا داغون میشد .
خلاصه این مسائل همینطور ادامه داشت و رابطه ی سارا و علی هم روز به روز صمیمی تر میشد.
برداشت چهارم : مسافرت کذائی !!!
ایام عید بود که سارا تصمیم گرفت بره مسافرت ، میخواست تنها باشه تا بتونه با خودش کنار بیاد و عشقشو فراموش کنه، علی هم مخالفتی نکرد چون فکر میکرد داره کار درستی انجام میده .
خلاصه سارا رفت و در طول مسافرت یک بار هم با علی تماس نگرفت!!!!
در حالی که علی بعدا متوجه شد که در تمام این مدت با اون آقا در ارتباط بوده و حرفهای اون بوده که باعث شده سارا رفتارش عوض بشه .
سارا از مسافرت برگشت و روز به روز روابطش با علی سرد تر شد
تا اینکه دیگه به علی زنگ نزد ، حتی برای خداحافظی،حتی برای یه تشکر ساده واسه اونهمه محبتی که در حقش انجام داده بود حتی ...
برداشت آخر:نهایت بی معرفتی !!!!!!!
علی از این موضوع ناراحت بود ، با خودش میگفت چرا بعضی آدما اینقدر زود خوبیها رو فراموش میکنن؟
چرا آدما اینقدر راحت دورغ میگن؟
چرا ارزش آدما اینقدر کم شده؟
و هزار تا چرای دیگه که واسه هیچکدوم جوابی نداشت.
حرف بی ربط:
تا به خودم اومدم تو منو بازی داده بودی
خواستم خودم بشم نشد خواستم تو شم رفته بودی
گفتم شاید دلت اسیر یه دل دیگه شده
گفتم بهتر بذار بدونه که دلم چی کشیده
برو خوش باش ما هم رفتیم فکر منو دیگه نکن
فقط اگه برگشتی و من نبودم گله نکن
بی خیال همه شدم بی خیال تو و دنیا
یادت باشه که دلمو له کردی تو به زیر پا
خارج از متن
آیا جوانی خوب است؟
آیا دوست خوب؟
آیا عشق؟
آیا او با اونیکی رفت؟
آیا پول و ماشین؟
آیا همه مثل همن؟
آیا اعتماد خوب است؟
آیا اون نشد یکی دیگه؟
آیا بی تو هرگز؟
آیا من دارم چرت و پرت میگم؟
آیا...
شهریست در کنار آن شط پر خروش
با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور
شهریست در کناره آن شط و قلب من
آنجا اسیر پنجه یک عشق پر غرور
شهریست در کناره آن شط که سالهاست
آغوش خود به روی من و او گشوده است
بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل
او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه دیده است که من نرم کرده ام
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق
در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او
ما رفته ایم در دل شبهای ماهتاب
با قایقی به سینه امواج بیکران
بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب
بر بزم ما نگاه سپید ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر
بوسیده ام دو دیده در خواب رفته را
در کام موج دامنم افتاده است و او
بیرون کشیده دامن در آب رفته را
کنون منم که در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش ترا یاد میکنم
دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد میکنم



برای من زیباتر از ریزش نم نم بارون،
قشنگتر از دشت و بیابون،
رنگ چشمون تو بوده.
برای من زیباتر از طلوع خورشید بین کوهها...
آب جاری توی رودها...
شوق اشکای تو بوده.
حقیقته حقیقته ای همیشه تکیه گاهم...
ای تو شعر هر ترانم...
بی تو همدمی ندارم.
عاشق تویی،شیدا تویی
مریم پاکیزة من،
ای تو معنای صداقت...
تو حقیقتی،حقیقت.
تو عزیزی،نازنینی،
تو،تو این عشق ، عاشق ترینی
من به لطفت جون گرفتم...
مهربونم،به تو خو گرفتم.
تو رو دوست دارم...
تو رو دوست دارم...
تو رو دوست دارم...
تو رو دوست دارم...
تو رو دوست دارم...
تو رو دوست دارم...
یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بیشتر زنده نیست
یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله
و فاصله یعنی 2 خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند
یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست
و یاد گرفتم هر چه عاشق تری
تنهاتری
مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ،
خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آیا
گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..!
براستی ...... ما چه ساده به هم پیوند زده بودیم ثانیه هامان را ...... به سادگی ...... من ناباورانه به باور بودنت رسیده بودم ...... تو باور لحظه های من شده بودی ...... اما افسوس ...... افسوس
هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند